تبليغاتX
گوهر زمان

بسم الله الرحمن الرحيم

 

پيامبر خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم
سه چيز شخص مُرده را همراهي مي کنند : خانواده اش ، دارايي اش و عملش . دو تاي آنها بر مي گردند و يکي باقي مي ماند.خانواده و دارايي او بر مي گردند و عملش با او مي ماند
ميزان الحکمه /ج9 / ح14285

 

                دوست عزيزم توده كشت طرح مسئله فرمودن و منو به يه مسابقه دعوت كردن . از آنجايي كه گردن ما از مو باريكتر طاعت امر كرديم وبعدازكلي فكر حاصلش چيزي كه شما مي خونيد اين سخت ترين چيزي بود كه نوشتم محض ريااينجا گذاشتم تا ديگر دوستان هم بخونن.

در فرصت 24 ساعته..... يه خداحافظي با پدر و مادر و بستگان و دوستانم انجام ميدم ... يه حسابرسي ... يه نامه به دوستان مجازي براي خداحافظي .... تهيه يه بليط براي حضور در بارگاه ملكوتي حضرت امام رضا (ع) ..... و گريه و انابه به درگاه خدا براي كوتاهيهايي كه مرتكب شدم.... دعا براي امام تا عادي ترين مردم....

فكر كنم لحظات سختي باشه از اين چهت كه مي دانم دارم برميگردم اما هيچ چيز تو دستم نيست سر افكنده و شرمنده خالق هستم اما او همچنان مهربان و بزرگوار ....

فك كنم اگه همه اگه از زمان سفري كه عن قريب فرا مي رسه و بايد كوله بار مونو ببنديم بريم اطلاع داشتيم زمين و زمان را به هم مي ريختيم ...... بيچاره بازماندگان .....

پي نوشت 1: يا امام رضا دلم برات خيلي تنگ شده ......

پي نوشت ۲: با تشكر از خانم توده كشت عزيز.....

پي نوشت 2: سوگند جون عزيز هم حالش خوب شده و بحمدلله برگشته.

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 14:29  توسط غزاله   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

                                        

ولادت با سعادت حضرت امير المومنين (ع) و روز پدر بر شما مبارك

------------------------------------------------------------------------------------------

حضرت علي(عليه السلام)مي فرمايند:

«بايد بهترين کار از برنامه هاي دنيا در نزد تو خاموش کردن باطل و زنده کردن حق باشد.»

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت ۱: التماس دعا براي همه بيماران .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 14:50  توسط غزاله   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

سؤال یک امتحان استخدام:

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

 ·        يك پيرزن كه در حال مرگ است.

 ·        يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.

 ·        دوستی بسیار عزیز که سالهاست اورا ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همدم و همراه او باشید..

  شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

 كمي فكر كنيد...

 قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.

·        پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

·        شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد بتوانيد بعداً هم جبران كنيد.

 ·        شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد او را پيدا كنيد.

 

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

 سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

  همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

-------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت۱: التماس دعا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 17:3  توسط غزاله   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

در حالات آية الله محمّد فشارکي مي‌نويسند: معظم له از مجتهدين بزرگ زمان خودش بود. بعد از فوت مرجع عالي قدر آية الله محمّد تقي شيرازي مردم را به ايشان مراجعه کردند تا در مسجدي که هر شب آية الله شيرازي در آن نماز جماعت مي‌خواند اقامه نمازکنند و مرجعيّت تقليد را هم بپذيرند. آية الله فشارکي مي‌گويند: ديدم در آن شب چيزي در من است که مرا خوشحال کرده و بعد فهميدم که ماجراي مرجعيّت است و شيطان در من نفوذ کرده. با خود گفتم: مي‌دانم با تو چه کنم. فرداي آن شب مي‌آيند و هر چه به آية الله فشارکي اصرار مي‌کنند بيا و نماز را بخوان قبول نمي‌کنند و از همين جا بود که معظم له حتّي تا آخر عمر رساله هم ننوشتند و فقط شاگر تربيت کردند.

-------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت ۱: التماس دعا

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 16:53  توسط غزاله   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

شهادت امام هادي (ع) را خدمتتون تسليت عرض مي كنم

محمد  ابن ریان اشعری قمی

 

در اوایل سده سوم هجری، در خاندان بزرگ و شایسته و دانش پرور اشعری، کودکی چشم به جهان گشود که پدرش نام محمّد را برای او برگزید. به لحاظ این که این کودک در دودمان ارجمند اشعری پا به عرصه هستی نهاد، مشهور به «اشعری» شد و از آن جا که ظاهراً در شهر قم به دنیا آمد و در همان جا زیست کرد و رشد و نموّ یافت، «قمّی» هم نامیده می‏شود.(1)

محمّد بن ریان به عنوان یک محدّث آگاه و روشن ضمیر، بر این باور بود که حکومت در زمان حضور امام معصوم، از آنِ امام است و کسانی که حق حکومت را از آنان غصب کنند، از ستمگران خواهند بود.

محمد بن ریان، شاهد بود که مأمون به زور و نیرنگ، امام رضا (ع) را از حجاز به خراسان تبعید کرد و آن بزرگوار را به شهادت رساند. وی می‏دانست که مأمون برای محو کامل نام اهل بیت، از هیچ مکر و شیطنتی کوتاهی نمی‏کند.

محمد بن ریان که یکی از دلدادگان خاندان عصمت و طهارت بود و از بزرگان قم محسوب می‏شد، او ظاهراً تا سال 254 - که سال شهادت امام هادی (ع) است. - در قید حیات بوده است؛ امّا این که بعد از این تاریخ، در کدامین سال چشم از جهان فرو بست، همانند خیل زیادی از محدّثان و نام آوران شیعی، در هاله‏ای از ابهام قرار دارد.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1 - موسوعة الفقهاء ج 3، ص 501؛ جامع الروات، ج 2، ص 113؛ نجاشی، رجال، جامعه مدرسین، ص 371؛ طوسی، رجال، ص 423؛ مجمع الرجال، ج 5، ص 210؛ الذریعه، ج 20، ص 334؛ بهجة الآمال، ج 6، ص 427؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 265؛ ابن داود،

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 14:29  توسط غزاله  

بسم الله الرحمن الرحيم

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم".

------------------------------------------------------------------------------------------

نتيجه اخلاقي : ما ادمها خيلي زود كاستيهاي همديگرو به رخ هم مي كشيم اما هرگز لحظه اي فكر نكرديم اين هم براي خودش زيبائيهاي خاص خالقشو داره كه من تو از ديدنش عاجزيم فقط يه كم غرورتو خودخواهيتو بزاري كنار دنيا گلاستان مي شه .

-----------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت۱: اقاي دانشجو وبلاگشو منطقه نظامي اعلام كرده مراقب باشيد...

پي نوشت ۲: خدا را شكر كه خاله هم بايك وبلاگ جديد برگشته خيلي خوشحال شديم .

پي نوشت ۳ : اگه كسي از سوگند جون خبري داره به ما هم بگه ثواب داره...

پي نوشت۴: براي شفاي بيماران التماس دعا.

                                                                                                  ياحق

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 12:26  توسط غزاله   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

اقا تو كه پشت بليط اتوبوس مي نويسي اما جرات عمل كردن نداري يا نمي تواني افراد مودبي رو سركار بزاري لطفا مرتب شعار ننويس ....  كه براي تشويق همكاران يا نظر و پيشنهادي به شماره ...  تماس حاصل فرماييد.. يا جاي ديگه ...به جهت بهبود در بخش حمل ونقل با قسمت رسيدگي به شكايات با شماره...... تماس بگيريد ...  كسي نيست بگه وقتي كه عمل در تو نيست بس كه تو ناداني ....... بيجاره  پيرمردي حدود 60 ساله براي اينكه ماشين پر شده بود و  حركت نميكرد اعتراض كرد كه اقاي پرشده بيا حركت كن ماشين بازرسي درست بغل پارك كرده بود بحث بالا گرفت بازرس كه كنار راننده ها بود با صداي ناهنجاري كه خطاب به پيرمرد داخل ماشين گفت پياده شود يالا پياده شو... مسافرين ديگه همصدا با آقاي  پيرمرد گفتن درست صحبت كن بيا حركت كن مودب باش چي چيو پياده شود ... بالاخره بعداز كلي معطلي راه افتاد... بعضي موقعها هم زبوني از هم دلي بهتره....

-----------------------------------------------------------

نتيجه اخلاقي :

وقتي پير ميشيم  دنبال علت مي گرديم چرا به ما بي احترامي شد خب از الان شما خط و رسمشو كشيدي ديگه نبايد توقع داشته باشي...

-------------------------------------------------------------

پي نوشت1: متاسفانه خبر تصادف دوست عزيزم سوگند جون خيلي متاثرم كرده  از تمامي دوستان مي خوام  كه حتما حتما  براي سلامتي و بهبودي كامل سوگند جون كه تو بخش مراقبتهاي ويژه بستريه دعا كنن....

پي نوشت 2 : براي شفاي بيماران  التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 10:49  توسط غزاله   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردن ......

هرگز به تلخی فراموش كردن یک بودن نیست !!!!!!!

--------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱ : دوستی به دوست می گفت ظاهرت زيبا نيست با ما نگرد....

پي نوشت ۲ : دلم براي زيارت امام رضا (ع) خيلي پرمي كشه اي كاش توفيقي حاصل بشه ....

پي نوشت ۳ : التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 18:12  توسط غزاله   | 

                                        بسم الله الرحمن الرحيم

 

                               گل زیبا 

 

                 ولادت فاطمه زهرا (س)  مبارك باد

                       روز مادر و روز زن گرامي باد

          ------------------------------------------------------------------------

ما به انسان سفارش کردیم که به پدر ومادرش نیکی کند ، مادرش او را با رنج حمل کرد وبا رنج بر زمین نهاد .                     سوره مبارکه احقاف ، آیه 15

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 10:41  توسط غزاله  

بسم الله الرحمن الرحيم

يک شبي مجنون نمازش را شکست    

بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني

در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم

                                                 مرتضي عبدالهي

-----------------------------------------------------

گاهي به خاطر يك خواسته دلمون تا كوه قاف ميريم عافل از اينكه ان كسي كه ان بالاست منتظر ماست ....

-----------------------------------------------------

پي نوشت ۱: متاسفانه خاله خاتون كه دوست خوبي بود در وبلاگشو تخته كرد و رفت و من خيلي ناراحتم.....

پي نوشت ۲: جمكران اين هفته نشد برم من به نبال خودم مي گردم اگه كسي ميتونه راهنمايي كنه .....

پي نوشت ۳: شعر بالا تقديم به خاله  و اقاي دانشجو و....

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 16:10  توسط غزاله   |