گوهر زمان
بسم الله الرحمن الرحیم مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. ---------------------------------------------------------------- نتیجه اخلاقی: زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه پیش نیاد. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسبيم! ---------------------------------------------------------------- پی نوشت ۱: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. پی نوشت۲: التماس دعا بسم الله الرحمن الرحيم ميلاد امام حسن عسگري (ع) تبريك عرض مي كنم خدای تعالی به عزیز پیغمبر وحی کرد: چون گناه کوچکی کنی گناه را نبین بزرگی خدایی را بیین که فرمانش را زیر پا نهاده ای چون خیر اندک به تو رسد کمی خیر منگر عظمت رازقی را ببین که این نعمت را به تو عطا کرده است چون به بلایی دچار شدی شکایت مرا به مردم نکن چنان که من شکایت گناهان تو را به ملائکه نمی کنم و اسرار تو را در نظر انان فاش نمیکنم ------------------------------------------------------ بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فكر او . ------------------------------------------------------ پي نوشت ۱: نظرتون راجع به مطلب بالا چيه؟ بسم الله الرحمن الرحيم. يكي داشت زنگو از جا مي كند هيچ جوري هم حاضر نبود كوتاه بيادو دستشو از روي زنگ برداره. ايفون را بداشتم يك خانمي گفت ببخشيد ميايي دم در!!!!! . وقتي در باز كردم خيل عظيم جماعت نسوان محل!!! اين وقت روز !!!!! جلوي در بودن و يه عده هم حالشو نداشتن بيان يا از پنجره ها يا از در حياط كنجكاوانه سرك كشيده بودن. انگار كه زنگ خانه انها رو قبل از خانه ما زده بودن. خانمي گفت ببخشيد يك اقاي (به بالاي خيابان اشاره كرد ) انجا افتاده مثل اينكه مرده !!! مي خواستيم ببينيم شما ايشونو مي شناسيد. من كه خودم كلي جا خورده بودم و از شما چه پنهون ترسيده بودم. گفتم خب زنگ بزنيد 110 يا اورژانس . گفتن كه اينكارو كردن و اين بنده خدا از ساعت 9:30 كه پيداش كردن به 110 و به اورژانس زتگ زدن چون خبري نشده اهل محل تا رسيدن اين دوستان سعي كردن اين فرد را شناسايي كنند. مثل برق يك مطلبي از ذهنم گذشت ما تو محلمون خانم مارپل داريم هميشه از همه چيز خبر داره و هيچ خبري و هيچ چيزي ارچشمان تيز بينش مخفي نمي ماند هميشه آنتش خوب كار مي كرد . گفتم خوب به خانم ...... فلاني بگيد . همسايه ها گفتن كه قبلا رفتن سراغش اما ايشون رفته استخر.(اخه الان چه وقت استخر رفتنت بود خانمي ) ساعت 11:30 است همچنان ان بنده خدا وسط پياده رو افتاده!! يك دفعه هم همه اي بلند شد ! يكي داد زد كه خانم مارپل امد ، همه سرها به طرف بالاي خيابان چرخيد. بله خودش بود داشت اروم آروم مي امد. هيچوقت ازديدنش اهل محل اينقدر خوشحال نشده بودن چون هميشه به اون به چشم يك مزاحم نگاه مي كردن. وقتي رسيد ماجرا براش تعريف كردن و بردنش بالا سره مصدوم . تا نگاه كرد گفت اينكه مرده ، دختره طفل معصومش چه زود يتيم شد . روي مرده را هم با پارچه اي پوشوند. گفت اين عباس آقاست كه حدود 10 روزييكه به محله امده و باخانومش و دختر دو ماهش تو خانه در طوسي طبقه اول زندگي مي كنن. يكدستگاه اتوبوس را به صورت اقساطي خريده بود. رفتن در خانه بنده خدا را زدن تازه فهميدن كه زنگ خانه خرابه و خانمش اومد شناساييش كرد ساعت 13 پليس آگاهي رسيد و بعد هم اورژانس و تاييد مرگ و انتقال به پزشك قانوني جهت تشخيص علت مرگ . (علت مرگ ايست قلبي بود) . ساعت 15 يك نفر از شركت واحد آمد و اتوبوس رو برد. (عباس اقا تازه 26 ساله داشت مي شد . تتيجه اخلاقي: 1- دوستان وقتي اراده كرديد بريد بيرون حتي سر كوچه يا خيابونتون براي هر كاري يك آدرس و يك شماره تلفن بگذاريد تو جيبتون اينقدر مردم را به زحمت نندازيد. 2- بزرگان ما خيلي درحق همسايه سفارش كردن اگر كسي از حال همسايه خودش بي خبر باشه مسلمان نيست 20 تا خانه از هر سمت خانه ما همسايه محسوب مي شن. 3- فرشته مرگ هيچ كسو امان نمي ده و خبر هم نمي ده ، البته كساني كه خبر بگيرن و خبر بدن به ديگران ؛ كم نيستند اينهم خودش مراتبي داره. پي نوشت 1: چقدر نوشتيم. از دستمون در رفت. پي نوشت 2: داستانها و حكايتهايي كه مي نويسم فعلا شنيده هاي اين بنده عاصي و خطاكار است . پس منبع و ماخدي نيست كه معرفي كنم با شرمندگي تمام. پي نوشت 3: فعلا ادرس وبلاگهايي كه تعطيل شدن را نخواهيد . روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت . نا گهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنارخيابان يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد . و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جاييکه برادر فلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش افتاده بود و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم . براي اينکه شما را متوقف کنم ناچار شدم ازاين پاره آجراستفاده کنم ." مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي کرد . برادر پسرک را بلندکرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به آرامي به راهش ادامه داد. ---------------------------------------------------------------------------- نتیجه اخلاقی اینکه: در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند . ----------------------------------------------------------------- خدادر روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند . اما بعضي وقت ها زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم ، او مجبور مي شود که پاره آجري به سمت ماپرتاب کند . اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه ! --------------------------------------------------------------------------- اخر اینکه من بعداز ۲تا وبلاگ شخصی و دوتا وبلاگ گروهی امدم تا دوستان جدید تو محیط جدید با تجربه جدید آغاز کنم. بسم الله الرحمن الرحيم روزي شيطان تصميم گرفت که از کار خود دست بکشد . بنابراين اعلام کرد که مي خواهد ابزارش را با قيمتي مناسب به فروش بگذارد . پس وسايل کارش را به نمايش گذاشت که شامل خودپرستي،نفرت،ترس،خشم، حرص،حسادت،شهوت،قدرت طلبي وغيره مي شد. اما يکي از اين ابزار بسيار کهنه وکار کرده به نظر مي رسيدوشيطان حاضر نبودکه ان را به قيمت ارزان بفروشد کسي از او پرسيد:اين وسيله گران قيمت چيست ؟ شيطان گفت :اين نوميدي وافسردگي است . پرسيدند: چرا اين همه گران ؟ شيطان گفت:زيرا اين وسيله براي من بيش از ابزار ديگر مو ثر بوده است . هر گاه ساير وسائلم بي اثر مي شوند تنها با اين وسيله مي توانم قلب انسانهارا بگشايم و کارم را انجام دهم . اگر کسي را وادارم که احسا س نا اميدي ،ياس،دلسردي ،مطرود بودن وتنهايي کند ،مي توانم هرچه مي خواهم با او بکنم .من اين وسيله را روي همه انسانها امتحان کرده ام و به همين دليل است که اين همه کهنه است .
| Design By : Night Skin |

