گوهر زمان
بسم الله الرحمن الرحیم سال نو بر شما مبارک --------------------------------- هفت سین طبقه پایین مال خاله است که تو خونه بخت برای خودش درست کرده مبارکش باشه انشاالله تبریک می گم خدمت خاله خانم این هم مربوط به آنه جونه این عکس هم مربوط می شه به یاسی خانم تو خونه جدید انشالله که مبارکش باشه این هم مربوطه به رها و شیرین و صبرینا این هم فکر کنم مصطفی و محمد رحیمی و مجتبی برپا کردن این سفره هم مربوط به آقای جعفریان و آقای یوسف این هم مربوط می شه به آقای دانشجوی هرز که دیگه خودتون قضاوت کنید -------------------------------------- حالا نوبت شماست که جنبه داشته باشی و یه یادگاری زیبا برام بنویسی سال خوبي داشته باشي التماس دعا . بسم الله الرحمن الرحیم تو خود بنگار که من از نگاشتن خسته ام بسم الله الرحمن الرحيم سلام چون تولد محمد رحيمي راستش يه مدت همه اش بايد دنبال . . . . . . . . . . حالا هم دست دست دست دست ، اگه گفتيد اين كيه . آفرين درست گفتيد محمد رحيميه . . . . . چه خبره اينجا پس كيكش كو اينهاش اينجاست اين هم كادو ------------------------------ انشالله كه هزار ساله بشي . بسم الله الرحمن الرحيم دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس. یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده." ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟" ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم." ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد." ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه." ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش" ـ "بازم اسم بابام رو آوردی؟ تو اصلاً به مرده چكار داری؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم كه از بس كه خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟" ـ "بابای من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می كرد، می رفتم باش زندگی می كردم. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم؟ حالا تو میخوای بزنی به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگی بگیرن." ـ "من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمی تونم پا از پا وردارم." ـ "اه" مث اینكه راس راسكی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده؟" ـ "آره، نمی خواسم به نامردی بمیرم. می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی كنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم." گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت. رفیق زمین گیر از كار دوستش سخت تعجب كرد و جویده جویده از او پرسید: ـ "داری چكار می كنی؟ منو چرا گاز می گیری؟" ـ "واقعاً كه عجب بی چشم و روی هستی. پس دوستی برای كی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداكاری كوچكی در راه دوست عزیز خودت بكنی پس برای چی خوبی؟" ـ "چه فداكاری ای؟" ـ "تو كه داری میمیری. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم." ـ منو بخوری؟" ـ "آره مگه تو چته؟" ـ "آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم." ـ "برای همینه كه میگم باید فداكاری كنی." ـ "آخه من و تو هر دومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟" ـ "چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع می كنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن." ـ "آخه گوشت من بو نا میده" ـ "خدا باباتو بیامرزه؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده؟ ـ "حالا راس راسی میخوای منو بخوری؟" ـ "معلومه چرا نخورم؟" ـ "پس یه خواهشی ازت دارم." ـ "چه خواهشی؟" ـ "بذار بمیرم وقتی مردم هر كاری میخوای بكن." ـ "واقعاً كه هر چی خوبی در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاری می كنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت؟ گذشته از این وقتی كه مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می كنه." گرگ نابكار این را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ... نتیجه گیری اخلاقی : 1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یكدیگر ترحم نمی كنند 2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد، چون شناسایی رفیق و نارفیق كمی سخت است 3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند، پس چه برسد به بعضی از انسانها ... 4. جوانمردی پیر و جوان ندارد، حتی زن و مرد هم ندارد. بیاییم همیشه جوانمرد باشیم بسم الله الرحمن الرحيم اگه گفتيد تولد چه كسيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين كيك تولدشه ---------------------------- پي نوشت۱: شيرين جون تولدت مبارك عزيز انشالله كه هزارساله بشي پي نوشت۲: تبريك يادتون نره ---------------------------------------- ....... گرچه ديره اما باز هم زمان باقي است . تولد خاله است ديگه اين جمله زيبا هم تقديم خاله جون اين هم كيك خاله خودم درستش كردم خاله ببين چقدر برات شمع روشن كردم اينقدر دست زدم كه دستم درد گرفته اين هم كادوت خاله ---------------------------------- از راضيه خانم به خاطر لطفي كه داشتن متشكرم . از آقاي حسين جعفريان نيز متشكرم. بسم الله الرحمن الرحيم زني سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. بسم الله الرحمن الرحیم تقدیم به سیاسیون وبلاگستان رجب طيب اردوغان، نخست وزير تركيه طي اظهاراتي گفت: در آن روز كه نشست داووس برگزار شد به قدري از رفتار مجري برنامه خشمگين شدم كه وقتي دستش را روي كتف من گذاشت، قصد داشتم او را كتك بزنم. نخست وزير تركيه در ادامه گفت: اين رفتار زشتي است كه مجري يك برنامه دست خود را روي كتف مهمان بگذارد به ويژه اينكه مهمان نخست وزير يك كشور باشد. اردوغان گفت: من به هيچ وجه قصد ندارم كه از آن اتفاقي كه در نشست داووس رخ داد بهره برداري كنم از همين رو هيچ وقت در مورد آن صحبت نكردم، اما مردم خودشان ديدند كه چه اتفاقي افتاد. رجب طيب اردوغان افزود: پيش از نشست داووس من در استانبول در افتتاح يك مركز فرهنگي شركت كردم . در آن مراسم تعدادي از دانش آموزان كم سن و سال جلو آمدند و به من هديه اي دادند. يكي از دانش آموزان با دستانش به من اشاره كرد و از خواست كه يك دقيقه صورتم را جلو ببرم تا مرا ببوسد. آن دانش آموز كوچك به زبان انگليسي گفت: "يك دقيقه". در نشست داووس وقتي آن حادثه رخ داد من ياد آن "يك دقيقه" افتادم از همين رو چند بار اين كلمه را به مجري تكرار كردم. الحمد للَّه، وصلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرين. هيچ فقري از ناداني بدتر نيست و هيچ مالي از عقل سودمندتر نيست و هيچ تنهائي از خودپسندي وحشتناک تر نيست و هيچ مددکاري از مشورت بهتر نيست و هيچ عقلي چون عاقبت انديشي نيست و هيچ حسب و نسبي چون خوشخوئي نيست و هيچ عبادتي همانند فکر کردن نيست. اين صحنه اي از فيلم يوسف پيامبر - زماني كه كاهنان را به همراه زليخا دستگير مي كنند و به قصر مي آورند. اي هم صحنه اي است كه همسر يوسف و ملكه مصر و زليخا و نديمه اش در حضور يوسف پيامبر هستند. زليخا فرتوت و ناتوان و نابينا ست. صحنه اي كه در برابر ديدگان همه گان زليخا به خواست خداوند و بادعاي يوسف جوان مي شود. در توضيح اين صحنه آمده بود يوسف و زليخا باهم ازدواج نيز مي كنند. خدا مي داند. --------------------------------------------------- پ.ن ۱. احساس كردم خاله خيلي مشتاق بدونه بقيه فيلم چي مي شه براش گذاشتم پ.ن.۲. التماس دعا وقتي كه از كارهاي روزانه خسته مي شيم و با ته مانده توان وار خونه مي شيم سعي مي كنيم همه چيزو پشت در بزاريم و از خستگي و افسردگي و دلمردگي و ناراحتي چيزي در ميون نباشه وقتي سعي مي كني با تمام وجود با همه مهربون باشي و همه از بودن در كنارت احساس آرامش و لذت كنند. . صحنه كه بالا مشاهده مي كنيد خاله و ياسمين و محمد رحيمي و سودابه صحنه به دار كشيدن وبلاگشون بوده كه به نمايش در آمده . آيا دادگاهي مي شناسيد كه بشه از شون طرح دعوي كرد. ------------------------------------------------------------





صاحب وبلاگ كپي پيست هست راستش سعي مي كنم به خاطر تولد محمدر رحيمي و مصادف شدنش با ۱۷ ربيع الاول طنز هم باشه.
خاله خاتون
و اين آقاي رحيمي مي گشتيم مرتب گم مي رفتن.

















![]()
تولدت مبارك![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





![]()

![]()
![]()








![]()

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.
يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
اما داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟
همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بی ام و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

هر کس که در برابر شخصيت ارجمند رسول اکرم حضرت محمّدصلى الله عليه وآلهقرار گيرد، شخصيتى که خداوند او را به عنوان پر افتخارترين انسان در پهنههستى آفريد، به حيرت و شگفتى دچار مىشود.
شخصيت پيامبرصلى الله عليه وآله در حقيقت تابلوى زيبا و ارزشمندى است که بر آنتمام نشانههاى ارزشهاى الهى و آيات کمال و جمال نقش بسته است وچشم ودل بينندگان را به خود خيره مىسازد.

. البته راضيه و آنه هم بدشون نمي آمد![]()
![]()
| Design By : Night Skin |












.jpg)
.jpg)
.jpg)
